دلتنگ که میشوم گریه می کنم،مثل همه کسانی که وقتی دلتنگ می شوند گریه میکنند
دلتنگ تر که میشوم یک چیزهایی می نویسم که گویا اسمش شعر است
دلتنگ تر تر که...خدا به مادرم رحم کند!
می گویند سلام سلامتی می آورد؛به سلامتی کسانی که گاهی هم دلشان تنگ میشود(حالا برای هر کس یا هر چیز)سلام!
اولین چهارپاره ای که سروده ام:
من نه از خنده ات دلم سرداست
من نه از حرفهات دلگیرم
از نگاه تو خوب می فهمم
دارم عاشق شدی و می میرم
خوب من!اين تويي که مي داني
پاي صبرم شکسته ،مي فهمي
پس نگو که خدا بزرگست و...
خسته ام ،خسته...آه!مي فهمي؟!
«من نه عاشق شدم،نه غمگينم»
اه!کلا فه شدم از اين تلقين
حرف من را فقط تو مي فهمي
پاي درد دلم کمي بنشين
دستهايم عجيب مي لرزد
توي گوشم بزن،بگو خوابم
خاطراتي که بي هويت شد
راه مي رود روي اعصابم
يک نفر با تو شاد،من بي تو...
يک نفر که چقدر خوش بخت است!
زن هميشه گذشت خواهد کرد
نازنينم! قبول کن سخت است!
***
دختري که شکست،قد خم کرد
غصه هايي که کوه شد بي تو
هيچ کس جز خدا نمي داند
شاعري قبض روح شد بي تو...
تا بعد...
نویسنده : مهنازفضلعلي در تاريخ پنجشنبه
1390/06/03
عطر نرگس,رقص باد
نغمه شوق پرستوهای شاد,
خلوت گرم کبوترهای مست
نرم نرمک می رسد اینک بهار...
خوش به حال روزگار..............
نفس هات گرم,دلت شاد,لبت خندون,عیدت مبارک!
تعجب نکن!منم!!میبینی؟این شاعر دست بردار نیست!راستی,سلام!!شاید ندونی ولی...هنوز زنده ام,باور کن!
اینم اثبات نفس کشیدنم:
وقتیکه می گویم برای من بسی,شوخی ندارم!
جدی نگیر ,اما به حرفم میرسی,شوخی ندارم...
وقتی نمیفهمی نگاه لعنتی عاشقم را
آخر خودم را می کشم من با کسی شوخی ندارم!
«آرزوهاتو باور داشته باش»
تا سلامی دیگر....
نویسنده : مهنازفضلعلي در تاريخ جمعه
1390/01/05
يه سلام پراز دلتنگي؛پراز نفس هاي نيشابور.چقد خوبه اينجا بودن و ازون مهمتر اينجا موندن!
چقد خوبه وقتي تو هستي..وقتي من هستم...وقتي با هميم...
دلم براي دفترچه مجازيم تنگ شده بود.حاصل اين چند وقت نبودم سه تا رباعيه
تقديم به نگاهاي معصومتون.(نقد يادتون نره!)
تو ميخندي ومن دلواپس يك معركه هستم
اسير دست هاي کرکس يك معركه هستم
قطارحادثه ديوانه واران سوت خواهد زد
گمانم آن كلاه در پس يك معركه هستم!
************************************************
ديريست كه از حادثه ها كم شده ام
دور از شب ودرد وآه و ماتم شده ام
من عاشق بي قرار...مي داني که...؟!!!!!
باورنکني دلم که آدم شده ام!
***********************************************
با چرخش روزگار هم درگيرم
انگار گره خورده به تو تقديرم
من شاعر درد هاي اين دل هستم
يادت نرود،بدون تو مي ميرم!
تا درودی دیگر بدرود....
نویسنده : مهنازفضلعلي در تاريخ پنجشنبه
1389/09/25
سلام به نگاهاي معصوم و قشنگتون!
مثل هميشه(كه البته كم اتفاق مي افتم!) خوش اومدم!
وشما هم.كه به خونه دلتنگيام نور مي بخشيدو گرما...
براتون ازهديه هاي كنكور نيومده دو تا رباعي اوردم
هرروز كه پر از ترديد يا دچار يك وهمي
هي سرم داد ميزني با كمال بي رحمي
‹‹ با نگاه بدبختم عاشقانه ميماني؟››
من هميشه سكوت ميكنم،
............
نميفهمي؟!
***************************************
***************************************
ما سبزترين حادثه اين نسليم
مغرورترين جوانه هاي فصليم
مجنون تر از رابعه، بكتاش كه نه!
اما كپي برابر با اصليم!
بدرود...........
نویسنده : مهنازفضلعلي در تاريخ جمعه
1389/03/14
سلام.اين روزها كه ميگذره كنكور شبيه هيولايي بزرگتر و بزرگتر ميشه!!
برام دعا كنيد
فقط يه رباعي از كاراي قبليم تقديمتون ميكنم
گفتند:بايد با بدوخوبش بسازي
گاهي دلت را هم به اجباري ببازي
ما كه به هر ساز تو رقصيديم،دنيا!
پس كي به آخر ميرسد اين خاله بازي؟!
.
.
.
تا نوشتاري ديگر
نویسنده : مهنازفضلعلي در تاريخ شنبه
1389/01/07
...ورسالت من این خواهد بود
تا دو استکان چای داغ را
از ميان دويست جنگ خونين
به سلامت بگذرانم
تادر شبي باراني
آن ها را
با خداي خويش
چشم در چشم هم نوش كنيم
حسين پناهي
سلام.نميدونم چرا اين روزا حال و هواي تير داره!دير اما اومدم اول يك دوبيتي تقديمتون ميكنم
دلش مي خواست كه خوشبخت باشد
هميشه عاشقي سر سخت باشد
تو هي بشكن غرورش را،دلش را...
نمي بازد،خيالت تخت باشد..!
..و چای غزلی میل نداری؟
آرام بگير اي دل ديوانه پرستم
كوتاه بيا،ساده!نده كار به دستم
احساس مرا باز تو بازيچه گرفتي
ديوانه شدي ‹‹من نه رميدم،نه گسستم››
در مذهب و ايمان ترم ريشه دواندي
مجبور شدم مرد به پاي تو نشستم
وقتي كه زدي باز نمكدان شكستي
قبل از تبر تو خودم آهسته شكستم
دست از سر اين قافيه بردار ببين خوب
دیوانه شدی دفتر اين قائله بستم

باران مي بارد
مي داني دلم چه ميخواهد؟
يك ماشين بزرگ
تا از روي چشمهات رد شوم
كه ديگر توي چشم هاي من زل نزني!
دلم يك ساتور مي خواهد
مي خواهم هزار و چند تكه ات كنم
تا بفهمي چقدر دوستت دارم!!
تمام تكه هايت را قورت مي دهم
آن وقت من و تو يك نفريم
ولي تو...
تو هي بهانه مي گيري
مي خواهي بروي
بايد بالا بياورمت؟
مي گويي: نه
تو مني
بايد بروي
يعني
..بب بايد بروم
.
.
.
هنوز هم باران مي بارد
شايد فردا شب هم ببارد
شايد هم نه
تو دلت ماشين و ساتور نمي خواهد؟!
نویسنده : مهنازفضلعلي در تاريخ یکشنبه
1388/10/27